جدی جدی احساس میکنم بدون کافئین نمیتونم زندگی کنم؛ ساعت هشت صبح بیدار شدم و بدنم خسته هست و همراهی نمیکنه با برنامه هام؛ ساعت ده صبح بیدار بشم هم همینطور؛
دیروز با هزار بدبختی ساعت ۱۱ بیدار شدم و این هم شتابانا انرژی زا خوردم که همراهی کنم خودم با خودم.الان بیدار شدم، پیاده روی کردم ولی دلم میخواد برگردم توی تخت و بخوابم مجدد.احساس گلودرد ریزی هم چند روزی هست که مهمان لحظه هامه و کمرنگ و پررنگ میشه.ولی این همه خستگی را دیگه بر نمیتابم.
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
حس میکنم قلبم اونقدر داره فشرده میشه که الاناست که بایسته.حس کردم گرسنه ام و املتی درست کردم و بوی عطرش کل خونه پیچید و با نان بربری خوردم تازه حس تازگی کنم؛ لیموناد خنک خنک هم خوردم بعد از آن.
آهنگی شاد را پخش کردم و دلم گرفته تر شد. اکنون منم و چادر و کوله ای که بعد از اینکه از بیرون برگشتم رها کردم همان دم در و آب جوشیده ای که حتی حوصله ی درست کردنش نیست و دلی که سنگین است.سنگینِ سنگین. آهنگ را متناسب با حالم کردم و قطره های اشک از گوشه ی چشمم به روی موهایم میریزد و دلم را سبک نمیکند.دلم تن
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی

با لباسی خیس از آب نشسته ام. در روز جاری رفتم دانشکده و چنان همه جا رو شستم که خودم هم شامل حال این شست و شو حساب میشم و از من هم آب میچکد :دی پاهایم توان وزنم را ندارند. استخوان هایم با هر قدم در هم میشکند. فکر میکنم هنوز وقت نیاز دارم برای ریکاوری خودم. توی آزمایشگاه که به من انرژی مثبت میدهد خواستم بمانم اما آنقدر روبراه نبودم.
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
هوای اتاق کم است ، میخواهم پرواز کنم ، بروم ، دارم خفه میشوم ، چیزی اینجا گم است ، چیزی که نمیدانم چیست .
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
ولی من اطمینان دارم که این جزوه توی طبقه ی دوم بود . حالا نیست و کسی غیر از من هم توی اتاق نبوده .
انگشتر و تمام گیره هام هم نیستند ؛ آه انگشتر زیبام..
قطع به یقین اینجا یکی غیر از من تردد میکنه.
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
خوابش را دیدم و اکنون غمگینم .
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
استاد در مورد نفت ، گازوئیل و بنزین حرف میزند؛ در ناخودآگاهم چیز غیر خوشایندی بوجود می آید که مرا میترساند.
الان هم که مینویسم از تصور آن میترسم . نه از اشتعال آن ، بلکه از ماهیت آن میترسم .
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
الان را/ امشب را / امروز را /دیروز را / مهر ماه را / پاییز تازه شروع شده را / تابستان را / بهار را / اسفند را ..
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
ما اینجا دلمان برای هر چیز کوچکی خیلی تنگ است ..
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی