خرید بک لینک
جدی جدی احساس میکنم بدون کافئین نمیتونم زندگی کنم؛ ساعت هشت صبح بیدار شدم و بدنم خسته هست و همراهی نمیکنه با برنامه هام؛ ساعت ده صبح بیدار بشم هم همینطور؛ دیروز با هزار بدبختی ساعت ۱۱ بیدار شدم و این هم شتابانا انرژی زا خوردم که همراهی کنم خودم با خودم.الان بیدار شدم، پیاده روی کردم ولی دلم میخواد برگردم توی تخت و بخوابم مجدد.احساس گلودرد ریزی هم چند روزی هست که مهمان لحظه هامه و کمرنگ و پررنگ میشه.ولی این همه خستگی را دیگه بر نمیتابم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 23:40

حس میکنم قلبم اونقدر داره فشرده میشه که الاناست که بایسته.حس کردم گرسنه ام و املتی درست کردم و بوی عطرش کل خونه پیچید و با نان بربری خوردم تازه حس تازگی کنم؛ لیموناد خنک خنک هم خوردم بعد از آن. آهنگی شاد را پخش کردم و دلم گرفته تر شد. اکنون منم و چادر و کوله ای که بعد از اینکه از بیرون برگشتم رها کردم همان دم در و آب جوشیده ای که حتی حوصله ی درست کردنش نیست و دلی که سنگین است.سنگینِ سنگین. آهنگ را متناسب با حالم کردم و قطره های اشک از گوشه ی چشمم به روی موهایم می‌ریزد و دلم را سبک نمیکند.دلم تنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 23:40

هیچ او نویس ششصدو هفده :)

با لباسی خیس از آب نشسته ام. در روز جاری رفتم دانشکده و چنان همه جا رو شستم که خودم هم شامل حال این شست و شو حساب میشم و از من هم آب می‌چکد :دی پاهایم توان وزنم را ندارند. استخوان هایم با هر قدم در هم میشکند. فکر میکنم هنوز وقت نیاز دارم برای ریکاوری خودم. توی آزمایشگاه که به من انرژی مثبت می‌دهد خواستم بمانم اما آنقدر روبراه نبودم.

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 23:40

داشتیم در مورد خونه های آیندمون صحبت میکردیم دلم خواست اینجا هم بنویسم خانه ام را چون شاید فقط بتوان نوشت نه ساخت .پنجره ای در آشپزخانه ام است که نور و زندگی میدهد به جان ِ قلب ِ خانه گلدان های کوچیک و ظروف چوبی و سرامیک و سفالی در آشپزخانه ی من حضور دارند و میز کوچکی که برایمان کافیست. رو میزی ِ سنتی و سماوری که جای کتری برقی های امروزه روی گاز نشسته است .سالنم به سبک سنتی مدرن طراحی شده و فرش نقش ایرانی قرمزی پهن است که با تمام خانه هارمونی دارد . حیاط با باغچه ای بزرگ و گلدان های دورش که آب دادن به آن ها جان دوباره بخشیدن به خودم است .عصر ها با بچه هایم در حیاط قالیچه ای کوچک می اندازیم و کیک شکلاتی که برایشان درست کردم میخوریم و بازی میکنیم .یکی از اتاق های خانه متعلق به من است . اتاق ِ تنهاییم . درونش را با کتاب پر کرده ام و زمانیکه احتیاج دارم به خود بازگردم به این اتاق که نامش را اتاق مطالعه گذاشتیم میروم. دوستش دارم. عروسک هایم هم اینجا گذاشته ام که کتاب ها تنها نمانند .صندلی راحتی ای در گوشه ای گذاشتم که گاه گاهی رویش میخوابم ..و در آخر از این میترسم که درون آپارتمانی زندگی کنم که تاریکی را به روشنی ترجیح دهم و جای سماور و کیکی نباشد و تنها من باشم که منتظر من است .. + Writen by  یکشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۳Time 20:55  هیچ او   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 11:52

دارم راه میرم بهش فکر میکنم ، موقع آشپزی بهش فکر میکنم ، موقع صحبت های استاد بهش فکر میکنم ، موقع حرف زدن با دوستام بهش فکر میکنم ، موقع شلوغی دورم بهش فکر میکنم ، زمانیکه تنهام بهش فکر میکنم ، میخوام بخوابم بهش فکر میکنم ، بیدار میشم بهش فکر میکنم . فکرش دیوونم کرده .. + Writen by  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳Time 17:48  هیچ او   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 12:35

اکنون در سردرگم ترین حالت ِ ممکن نشسته ام و به روبرو خیره شده ام ، مثل دیروز . آدم ها از جلوم رد میشوند ، هیچکدام را نمیبینم ؛ نگاه میکنم اما نمیبینم . انگار هرگز هیچ یک از آن ها از این جا رد نشده اند. و من؟ من! آه این من ِ پر ادعای ِ پوچ ..از خودم، خود ِ من سراغی نمیخواهم بگیرم . در کم ارتفاع ترین نقطۀ پرواز می ایستم، از پرواز میترسم ، از ارتفاع میترسم . افکارم را به عقب هول میدهم. حال تنها آدمی هستم که زل زده به آدم ها ،انگاری میخواهد سراغ خودش را از آدم ها بگیرد .ولی نه در گل های آفتابگردون ِ دختر کفش قرمز هستم و نه در بستنی ِ دست ِ پسرک ِ ۵ ساله ی شاد .نه در لبخند ِ دانش آموزی که امتحانش را خوب داده و نه در دست های چفت شده ی آقا و خانم چهار خونه ای.نه در پروانه ی سفید روی گل هستم نه در بسته ی دست دخترک ِ شاد.من ، اینجام ! اینجا که سایه های درخت چنار و خنکی آب پاشی ِ خاکش ، حال آدم را خوب میکند .. + Writen by  دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳Time 9:57  هیچ او   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 12:35

چرا همیشه یکطور رفتار میکنیم انگار قراره همه چیز همین طور بمونه؟ آدما باشن و نرن، چای همیشه داغ بمونه ، غذا یخ نکنه ، درختا سرسبز باشن و گل ها از غنچه در اومده باشن؟ نه عزیز من ، قرار نیست همه چیز ثابت بمونه . آدم ها میرن و تو میمونی و حسرت ، چای خنک میشه و تو میمونی و حسرت ، غذا یخ میکنه و تو میمونی و حسرت ، درختان خزان میکنن و تو میمونی و حسرت ، گل ها پر پر میشن و تو میمونی و حسرت ..هرچیزی هر لحظه ممکنه . امروز و فردا نکن . + Writen by  جمعه هفدهم فروردین ۱۴۰۳Time 13:36  هیچ او   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 13:22

هوای اتاق کم است ، میخواهم پرواز کنم ، بروم ، دارم خفه میشوم ، چیزی اینجا گم است ، چیزی که نمیدانم چیست .

+ Writen by  سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳Time 22:20  هیچ او   | 

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 13:22

ولی من اطمینان دارم که این جزوه توی طبقه ی دوم بود . حالا نیست و کسی غیر از من هم توی اتاق نبوده .

انگشتر و تمام گیره هام هم نیستند ؛ آه انگشتر زیبام..

قطع به یقین اینجا یکی غیر از من تردد میکنه.

+ Writen by  چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳Time 7:16  هیچ او   | 

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 13:22

اگر از خودم بپرسم چه میکنم چه جوابی دارم ؟ بنام او.. شروع به نوشتن لیست کارهایم میکنم و بعد لیست را به پشت سر انداخته و اتاقم را به هم میریزم . حالِ اتاق چگونه است ؟ خوب است فقط حوصله جمع کردنش نداشتم و در اتاق را بستم تا نبینمش و به سالن رفتم .اکنون نشسته ام میان تک تک وسایلی که خاطره از تمام گوشه هایش میریزد و من اکنون دخترک ِ۱۳_۱۴ ساله ی قدیم هستم با همان حال و احوال.پ.ن : روز سوم رژیمم است و گاهی یادم میرود رژیمم و ریزه خواری دارم ؛ تنها بدی رژیم برای من ِ شکمو این است که انگار حال و حوصله ام را برده است و خسته ام و حوصله ندارم .برای دیدن تغییر چرا روز سوم زود است ؟ :دی + Writen by  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲Time 23:59  هیچ او   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 0:55

بنام او..یادمه چند وقت پیش خیلی هوا سرد بود و باد میومد ، کالسکه ی بچه رو گرفته بودم و منتظر اسنپ بودیم . اسنپ هم به ترافیک خورد و لوکیشن اولی اشتباه زدم و فکر کردم راننده متوجه نمیشه و ما هم سردمون بود و بی حرفی لغو سفر زدم و اسنپ دیگری گرفتم . عذاب وجدان اسنپ اول رهایم نمیکرد که فکر کنم کارما پس دادم و اسنپ دیگر حدود بیست دقیقه ی بعد رسید و از سرما نه فقط بچه که حتی من هم یخ زده بودم . دستانم را حس نمیکردم و انگار همراهم نیست .تمام آن مدت کنار عابر بانک خانمی جوان با پسرش بساط کرده بودند و در تاریکی نشسته بودند .در آن هوای سرد و هیچ رهگذری هم مشتریش نمیشدند. مگر چقدر سود دارد ؟ اصلا مگر چقدر درآمد دارند؟ هی تماس با راننده میگرفتم و او هم در ترافیک بود . و انگار مغز منم یخ زده بود و چیزی نمیفهمیدم.تصویر زن و پسرکش که ساکت و آرام در تاریکی نشسته بودند در ذهنم حک شده و به خودم میگم اصلا چرا من خرید نکردم ؟ خدا بهشون برکت بده که از من ِ بنده کمکی حاصل نمیشه .. + Writen by  سه شنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۲Time 1:37  هیچ او   |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 0:55

خوابش را دیدم و اکنون غمگینم .

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 14:39

استاد در مورد نفت ، گازوئیل و بنزین حرف میزند؛ در ناخودآگاهم چیز غیر خوشایندی بوجود می آید که مرا میترساند.

الان هم که مینویسم از تصور آن میترسم . نه از اشتعال آن ، بلکه از ماهیت آن میترسم .

+ Writen by  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲Time 12:0  هیچ او   | 

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 8:18

الان را/ امشب را / امروز را /دیروز را / مهر ماه را / پاییز تازه شروع شده را / تابستان را / بهار را / اسفند را ..

+ Writen by  جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲Time 2:26  هیچ او   | 

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 8:18

ما اینجا دلمان برای هر چیز کوچکی خیلی تنگ است ..

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 15:17

صفحه بندی