هیچ او نویس ششصدو یازده: )
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 23:40
جدی جدی احساس میکنم بدون کافئین نمیتونم زندگی کنم؛ ساعت هشت صبح بیدار شدم و بدنم خسته هست و همراهی نمیکنه با برنامه هام؛ ساعت ده صبح بیدار بشم هم همینطور؛ دیروز با هزار بدبختی ساعت ۱۱ بیدار شدم و این هم شتابانا انرژی زا خوردم که همراهی کنم خودم با خودم.الان بیدار شدم، پیاده روی کردم ولی دلم میخواد ب...
هیچ او نویس ششصدو سیزده: )
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 23:40
حس میکنم قلبم اونقدر داره فشرده میشه که الاناست که بایسته.حس کردم گرسنه ام و املتی درست کردم و بوی عطرش کل خونه پیچید و با نان بربری خوردم تازه حس تازگی کنم؛ لیموناد خنک خنک هم خوردم بعد از آن. آهنگی شاد را پخش کردم و دلم گرفته تر شد. اکنون منم و چادر و کوله ای که بعد از اینکه از بیرون برگشتم رها کر...
هیچ او نویس ششصدو هفده: )
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 23:40
با لباسی خیس از آب نشسته ام. در روز جاری رفتم دانشکده و چنان همه جا رو شستم که خودم هم شامل حال این شست و شو حساب میشم و از من هم آب میچکد :دی پاهایم توان وزنم را ندارند. استخوان هایم با هر قدم در هم میشکند. فکر میکنم هنوز وقت نیاز دارم برای ریکاوری خودم. توی آزمایشگاه که به من انرژی مثبت میدهد خو...
هیچ او نویس پانصدو شانزده :)
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 11:52
داشتیم در مورد خونه های آیندمون صحبت میکردیم دلم خواست اینجا هم بنویسم خانه ام را چون شاید فقط بتوان نوشت نه ساخت .پنجره ای در آشپزخانه ام است که نور و زندگی میدهد به جان ِ قلب ِ خانه گلدان های کوچیک و ظروف چوبی و سرامیک و سفالی در آشپزخانه ی من حضور دارند و میز کوچکی که برایمان کافیست. رو میزی ِ سن...
هیچ او نویس پانصدو سیزده :)
-
تاریخ: 1403/3/13 ساعت: 12:35
دارم راه میرم بهش فکر میکنم ، موقع آشپزی بهش فکر میکنم ، موقع صحبت های استاد بهش فکر میکنم ، موقع حرف زدن با دوستام بهش فکر میکنم ، موقع شلوغی دورم بهش فکر میکنم ، زمانیکه تنهام بهش فکر میکنم ، میخوام بخوابم بهش فکر میکنم ، بیدار میشم بهش فکر میکنم . فکرش دیوونم کرده .. + Writen by یکشنبه شانزدهم ا...
هیچ او نویس پانصدو پانزده :)
-
تاریخ: 1403/3/13 ساعت: 12:35
اکنون در سردرگم ترین حالت ِ ممکن نشسته ام و به روبرو خیره شده ام ، مثل دیروز . آدم ها از جلوم رد میشوند ، هیچکدام را نمیبینم ؛ نگاه میکنم اما نمیبینم . انگار هرگز هیچ یک از آن ها از این جا رد نشده اند. و من؟ من! آه این من ِ پر ادعای ِ پوچ ..از خودم، خود ِ من سراغی نمیخواهم بگیرم . در کم ارتفاع ترین ...
هیچ او نویس پانصدو هشت :)
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 13:22
چرا همیشه یکطور رفتار میکنیم انگار قراره همه چیز همین طور بمونه؟ آدما باشن و نرن، چای همیشه داغ بمونه ، غذا یخ نکنه ، درختا سرسبز باشن و گل ها از غنچه در اومده باشن؟ نه عزیز من ، قرار نیست همه چیز ثابت بمونه . آدم ها میرن و تو میمونی و حسرت ، چای خنک میشه و تو میمونی و حسرت ، غذا یخ میکنه و تو میمون...
هیچ او نویس پانصدو نه :)
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 13:22
هوای اتاق کم است ، میخواهم پرواز کنم ، بروم ، دارم خفه میشوم ، چیزی اینجا گم است ، چیزی که نمیدانم چیست . + Writen by سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳Time 22:20 هیچ او | Adblock test (Why?)
هیچ او نویس پانصدو ده :)
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 13:22
ولی من اطمینان دارم که این جزوه توی طبقه ی دوم بود . حالا نیست و کسی غیر از من هم توی اتاق نبوده . انگشتر و تمام گیره هام هم نیستند ؛ آه انگشتر زیبام..قطع به یقین اینجا یکی غیر از من تردد میکنه. + Writen by چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳Time 7:16 هیچ او | Adblock test (Why?)
هیچ او نویس پانصدو سه :)
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 0:55
اگر از خودم بپرسم چه میکنم چه جوابی دارم ؟ بنام او.. شروع به نوشتن لیست کارهایم میکنم و بعد لیست را به پشت سر انداخته و اتاقم را به هم میریزم . حالِ اتاق چگونه است ؟ خوب است فقط حوصله جمع کردنش نداشتم و در اتاق را بستم تا نبینمش و به سالن رفتم .اکنون نشسته ام میان تک تک وسایلی که خاطره از تمام گوشه ...
هیچ او نویس پانصدو چهار
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 0:55
بنام او..یادمه چند وقت پیش خیلی هوا سرد بود و باد میومد ، کالسکه ی بچه رو گرفته بودم و منتظر اسنپ بودیم . اسنپ هم به ترافیک خورد و لوکیشن اولی اشتباه زدم و فکر کردم راننده متوجه نمیشه و ما هم سردمون بود و بی حرفی لغو سفر زدم و اسنپ دیگری گرفتم . عذاب وجدان اسنپ اول رهایم نمیکرد که فکر کنم کارما پس د...
هیچ او نویس پانصد و دو :)
-
تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 14:39
خوابش را دیدم و اکنون غمگینم .
هیچ او نویس پانصد :)
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 8:18
استاد در مورد نفت ، گازوئیل و بنزین حرف میزند؛ در ناخودآگاهم چیز غیر خوشایندی بوجود می آید که مرا میترساند.الان هم که مینویسم از تصور آن میترسم . نه از اشتعال آن ، بلکه از ماهیت آن میترسم . + Writen by سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲Time 12:0 هیچ او | Adblock test (Why?)
هیچ او نویس پانصد و یک :)
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 8:18
الان را/ امشب را / امروز را /دیروز را / مهر ماه را / پاییز تازه شروع شده را / تابستان را / بهار را / اسفند را .. + Writen by جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲Time 2:26 هیچ او | Adblock test (Why?)
هیچ او نویس چهارصدو نود و هشت :)
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 15:17
ما اینجا دلمان برای هر چیز کوچکی خیلی تنگ است ..
هیچ او نویس چهارصد و نود و پنج :)
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 21:13
از دیشب هیچ نخوابیدم و دارم وارد یه مرحله ی جدید از رد دادگی میشم ، ارائمو تقریبا تموم کردم ولی مسلط نیستم برای گفتنش با اون همه کلمه ی چرت و پرت که تایپ کردم خدا میدونه چقدر قراره سوتی بدم . میزان در رفت و آمد بودن من اونقدر زیاره که حتی خودم هم نمیدانم چرا حقیقتا یکجا نیستم هیچوقت . الهی به امید ِ...
هیچ او نویس چهارصدو نود و شش:)
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 21:13
ساعت ۱۳:۵۳ مترو میرسد ، سوار میشوم ، چقدر همه ی آدم ها خسته اند، یا با نگاه شان لالایی میگویند یا سر به دیواره ها زده اند و چشم ها بسته است . گرم است هوا ، حق دارند ، اندک کسی با لبخند نگاهت میکند . اگر اینقدر هزینه اسنپ به یکباره بالا نمیرفت ، هم اکنون به مقصد رسیده بودم ..کم کم منی که چشم هایم لبخ...
هیچ او نویس چهارصد و نود و هفت:)
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 21:13
به گمانم مقداری فهمید که چقدر ناراحتم . اصرار برای دعوت ِمن و بهانه ی بیخود و شنیدن نه از سمت من ! درست است که دلم برایش لک زده اما نمیخواهم فعلا ..هیچ چیز را الان نمیخواهم .امروز تمامش برای ِِمن بود . به خودم سامان دادم . فقط آهنگ گوش دادم، چای درست کردم و در حیاط کتاب خواندم و سریال دیدم . در حال ...
هیچ او نویس چهارصدو نود و سه :)
-
تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 15:22
ترم جدید شروع شده است ، حسِ تازگی ترم را ندارم . باید بروم اما هنوز دلم به رفتن نیست . انگار خسته ام اما خستگیم با فکر هایم هم مسیرند. دورم .. از تمام چیز هایی که میخواهم.. + Writen by یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱Time 17:25 هیچ او | Adblock test (Why?)
هیچ او نویس چهارصد و نود :)
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 19:45
اینترنت قطع و دسترسی به خیلی از کارهایی که قبل انجام میدادم سخت شده ؛ نشستم فکر میکنم و حالم با فکر پریشون تر شد و ریخته شدم و باز جمع شدم .چه چیز تسکینتان میدهد زمان پریشانی ؟ دلم میخواهد چنگ بیندازم توی سرم و مغزم را در بیاورم و تمام افکارش را بردارم و دور بریزم و سبک سر شم ؛ اما فکرت را دارم . فک...