حس میکنم قلبم اونقدر داره فشرده میشه که الاناست که بایسته.
حس کردم گرسنه ام و املتی درست کردم و بوی عطرش کل خونه پیچید و با نان بربری خوردم تازه حس تازگی کنم؛ لیموناد خنک خنک هم خوردم بعد از آن.
آهنگی شاد را پخش کردم و دلم گرفته تر شد.
اکنون منم و چادر و کوله ای که بعد از اینکه از بیرون برگشتم رها کردم همان دم در و آب جوشیده ای که حتی حوصله ی درست کردنش نیست و دلی که سنگین است.
سنگینِ سنگین.
آهنگ را متناسب با حالم کردم و قطره های اشک از گوشه ی چشمم به روی موهایم میریزد و دلم را سبک نمیکند.
دلم تنگت است و برای این دلتنگی، هیچ درمانی نیست عزیزتر از جان ِ من..
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی