
جدی جدی احساس میکنم بدون کافئین نمیتونم زندگی کنم؛ ساعت هشت صبح بیدار شدم و بدنم خسته هست و همراهی نمیکنه با برنامه هام؛ ساعت ده صبح بیدار بشم هم همینطور؛ دیروز با هزار بدبختی ساعت ۱۱ بیدار شدم و این هم شتابانا انرژی زا خوردم که همراهی کنم خودم با خودم.الان بیدار شدم، پیاده روی کردم ولی دلم میخواد برگردم توی تخت و بخوابم مجدد.احساس گلودرد ریزی هم چند روزی هست که مهمان لحظه هامه و کمرنگ و پررنگ میشه.ولی این همه خستگی را دیگه بر نمیتابم....
ادامه مطلب
حس میکنم قلبم اونقدر داره فشرده میشه که الاناست که بایسته.حس کردم گرسنه ام و املتی درست کردم و بوی عطرش کل خونه پیچید و با نان بربری خوردم تازه حس تازگی کنم؛ لیموناد خنک خنک هم خوردم بعد از آن. آهنگی شاد را پخش کردم و دلم گرفته تر شد. اکنون منم و چادر و کوله ای که بعد از اینکه از بیرون برگشتم رها کردم همان دم در و آب جوشیده ای که حتی حوصله ی درست کردنش نیست و دلی که سنگین است.سنگینِ سنگین. آهنگ را متناسب با حالم کردم و قطره های اشک از گوشه ی چشمم به روی موهایم میریزد و دلم را سبک نمیکند.دلم تن...
ادامه مطلب
با لباسی خیس از آب نشسته ام. در روز جاری رفتم دانشکده و چنان همه جا رو شستم که خودم هم شامل حال این شست و شو حساب میشم و از من هم آب میچکد :دی پاهایم توان وزنم را ندارند. استخوان هایم با هر قدم در هم میشکند. فکر میکنم هنوز وقت نیاز دارم برای ریکاوری خودم. توی آزمایشگاه که به من انرژی مثبت میدهد خواستم بمانم اما آنقدر روبراه نبودم....
ادامه مطلب
داشتیم در مورد خونه های آیندمون صحبت میکردیم دلم خواست اینجا هم بنویسم خانه ام را چون شاید فقط بتوان نوشت نه ساخت .پنجره ای در آشپزخانه ام است که نور و زندگی میدهد به جان ِ قلب ِ خانه گلدان های کوچیک و ظروف چوبی و سرامیک و سفالی در آشپزخانه ی من حضور دارند و میز کوچکی که برایمان کافیست. رو میزی ِ سنتی و سماوری که جای کتری برقی های امروزه روی گاز نشسته است .سالنم به سبک سنتی مدرن طراحی شده و فرش نقش ایرانی قرمزی پهن است که با تمام خانه هارمونی دارد . حیاط با باغچه ای بزرگ و گلدان های دورش که آب دادن به آن ها جان دوباره بخشیدن به خودم است .عصر ها با بچه هایم در حیاط قالیچه ای کوچک می اندازیم و کیک شکلاتی که برایشان درست کردم میخوریم و بازی میکنیم .یکی از اتاق های خانه متعلق به من است . اتاق ِ ...
ادامه مطلب
دارم راه میرم بهش فکر میکنم ، موقع آشپزی بهش فکر میکنم ، موقع صحبت های استاد بهش فکر میکنم ، موقع حرف زدن با دوستام بهش فکر میکنم ، موقع شلوغی دورم بهش فکر میکنم ، زمانیکه تنهام بهش فکر میکنم ، میخوام بخوابم بهش فکر میکنم ، بیدار میشم بهش فکر میکنم . فکرش دیوونم کرده .. + Writen by یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳Time 17:48 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
اکنون در سردرگم ترین حالت ِ ممکن نشسته ام و به روبرو خیره شده ام ، مثل دیروز . آدم ها از جلوم رد میشوند ، هیچکدام را نمیبینم ؛ نگاه میکنم اما نمیبینم . انگار هرگز هیچ یک از آن ها از این جا رد نشده اند. و من؟ من! آه این من ِ پر ادعای ِ پوچ ..از خودم، خود ِ من سراغی نمیخواهم بگیرم . در کم ارتفاع ترین نقطۀ پرواز می ایستم، از پرواز میترسم ، از ارتفاع میترسم . افکارم را به عقب هول میدهم. حال تنها آدمی هستم که زل زده به آدم ها ،انگاری میخواهد سراغ خودش را از آدم ها بگیرد .ولی نه در گل های آفتابگردون ِ دختر کفش قرمز هستم و نه در بستنی ِ دست ِ پسرک ِ ۵ ساله ی شاد .نه در لبخند ِ دانش آموزی که امتحانش را خوب داده و نه در دست های چفت شده ی آقا و خانم چهار خونه ای.نه در پروانه ی سفید روی گل هستم نه در ب...
ادامه مطلب
چرا همیشه یکطور رفتار میکنیم انگار قراره همه چیز همین طور بمونه؟ آدما باشن و نرن، چای همیشه داغ بمونه ، غذا یخ نکنه ، درختا سرسبز باشن و گل ها از غنچه در اومده باشن؟ نه عزیز من ، قرار نیست همه چیز ثابت بمونه . آدم ها میرن و تو میمونی و حسرت ، چای خنک میشه و تو میمونی و حسرت ، غذا یخ میکنه و تو میمونی و حسرت ، درختان خزان میکنن و تو میمونی و حسرت ، گل ها پر پر میشن و تو میمونی و حسرت ..هرچیزی هر لحظه ممکنه . امروز و فردا نکن . + Writen by جمعه هفدهم فروردین ۱۴۰۳Time 13:36 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
هوای اتاق کم است ، میخواهم پرواز کنم ، بروم ، دارم خفه میشوم ، چیزی اینجا گم است ، چیزی که نمیدانم چیست . + Writen by سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳Time 22:20 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
ولی من اطمینان دارم که این جزوه توی طبقه ی دوم بود . حالا نیست و کسی غیر از من هم توی اتاق نبوده . انگشتر و تمام گیره هام هم نیستند ؛ آه انگشتر زیبام..قطع به یقین اینجا یکی غیر از من تردد میکنه. + Writen by چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳Time 7:16 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
اگر از خودم بپرسم چه میکنم چه جوابی دارم ؟ بنام او.. شروع به نوشتن لیست کارهایم میکنم و بعد لیست را به پشت سر انداخته و اتاقم را به هم میریزم . حالِ اتاق چگونه است ؟ خوب است فقط حوصله جمع کردنش نداشتم و در اتاق را بستم تا نبینمش و به سالن رفتم .اکنون نشسته ام میان تک تک وسایلی که خاطره از تمام گوشه هایش میریزد و من اکنون دخترک ِ۱۳_۱۴ ساله ی قدیم هستم با همان حال و احوال.پ.ن : روز سوم رژیمم است و گاهی یادم میرود رژیمم و ریزه خواری دارم ؛ تنها بدی رژیم برای من ِ شکمو این است که انگار حال و حوصله ام را برده است و خسته ام و حوصله ندارم .برای دیدن تغییر چرا روز سوم زود است ؟ :دی + Writen by دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲Time 23:59 هیچ او | ...
ادامه مطلب
بنام او..یادمه چند وقت پیش خیلی هوا سرد بود و باد میومد ، کالسکه ی بچه رو گرفته بودم و منتظر اسنپ بودیم . اسنپ هم به ترافیک خورد و لوکیشن اولی اشتباه زدم و فکر کردم راننده متوجه نمیشه و ما هم سردمون بود و بی حرفی لغو سفر زدم و اسنپ دیگری گرفتم . عذاب وجدان اسنپ اول رهایم نمیکرد که فکر کنم کارما پس دادم و اسنپ دیگر حدود بیست دقیقه ی بعد رسید و از سرما نه فقط بچه که حتی من هم یخ زده بودم . دستانم را حس نمیکردم و انگار همراهم نیست .تمام آن مدت کنار عابر بانک خانمی جوان با پسرش بساط کرده بودند و در تاریکی نشسته بودند .در آن هوای سرد و هیچ رهگذری هم مشتریش نمیشدند. مگر چقدر سود دارد ؟ اصلا مگر چقدر درآمد دارند؟ هی تماس با راننده میگرفتم و او هم در ترافیک بود . و انگار مغز منم یخ زده بود و چیزی نم...
ادامه مطلب
خوابش را دیدم و اکنون غمگینم ....
ادامه مطلب
استاد در مورد نفت ، گازوئیل و بنزین حرف میزند؛ در ناخودآگاهم چیز غیر خوشایندی بوجود می آید که مرا میترساند.الان هم که مینویسم از تصور آن میترسم . نه از اشتعال آن ، بلکه از ماهیت آن میترسم . + Writen by سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲Time 12:0 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
الان را/ امشب را / امروز را /دیروز را / مهر ماه را / پاییز تازه شروع شده را / تابستان را / بهار را / اسفند را .. + Writen by جمعه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۲Time 2:26 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
ما اینجا دلمان برای هر چیز کوچکی خیلی تنگ است .....
ادامه مطلب
از دیشب هیچ نخوابیدم و دارم وارد یه مرحله ی جدید از رد دادگی میشم ، ارائمو تقریبا تموم کردم ولی مسلط نیستم برای گفتنش با اون همه کلمه ی چرت و پرت که تایپ کردم خدا میدونه چقدر قراره سوتی بدم . میزان در رفت و آمد بودن من اونقدر زیاره که حتی خودم هم نمیدانم چرا حقیقتا یکجا نیستم هیچوقت . الهی به امید ِ تو برای امروز :) + Writen by شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲Time 6:36 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
ساعت ۱۳:۵۳ مترو میرسد ، سوار میشوم ، چقدر همه ی آدم ها خسته اند، یا با نگاه شان لالایی میگویند یا سر به دیواره ها زده اند و چشم ها بسته است . گرم است هوا ، حق دارند ، اندک کسی با لبخند نگاهت میکند . اگر اینقدر هزینه اسنپ به یکباره بالا نمیرفت ، هم اکنون به مقصد رسیده بودم ..کم کم منی که چشم هایم لبخند میزند هم دارم به چشم های لالایی خوان تبدیل میشوم. + Writen by شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲Time 14:5 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
به گمانم مقداری فهمید که چقدر ناراحتم . اصرار برای دعوت ِمن و بهانه ی بیخود و شنیدن نه از سمت من ! درست است که دلم برایش لک زده اما نمیخواهم فعلا ..هیچ چیز را الان نمیخواهم .امروز تمامش برای ِِمن بود . به خودم سامان دادم . فقط آهنگ گوش دادم، چای درست کردم و در حیاط کتاب خواندم و سریال دیدم . در حال درست کردن شام هستم و کمی تمیز کاری . این دومین تیکه از لباس هایم است که گم شده و هیچ ردی از آن نیست . چگونه میشود؟ خسته ام . درمانده شده ام . هیچ حرفی برای گفتن ندارم و دلم برای ِِهمه چیز تنگ است . + Writen by یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲Time 21:22 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
ترم جدید شروع شده است ، حسِ تازگی ترم را ندارم . باید بروم اما هنوز دلم به رفتن نیست . انگار خسته ام اما خستگیم با فکر هایم هم مسیرند. دورم .. از تمام چیز هایی که میخواهم.. + Writen by یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱Time 17:25 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب
اینترنت قطع و دسترسی به خیلی از کارهایی که قبل انجام میدادم سخت شده ؛ نشستم فکر میکنم و حالم با فکر پریشون تر شد و ریخته شدم و باز جمع شدم .چه چیز تسکینتان میدهد زمان پریشانی ؟ دلم میخواهد چنگ بیندازم توی سرم و مغزم را در بیاورم و تمام افکارش را بردارم و دور بریزم و سبک سر شم ؛ اما فکرت را دارم . فکرت را دارم و این فکر مرا از تمام کارهای روزمره ام هم دارد مرا باز میدارد.الان آخرین جرعه از چای هم تموم شد و گمان کنم نوشتن من هم باید تمام شود .شاید وقتِ تمام شدن است .. + Writen by پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱Time 9:24 هیچ او | بخوانید...
ادامه مطلب