به گمانم مقداری فهمید که چقدر ناراحتم . اصرار برای دعوت ِمن و بهانه ی بیخود و شنیدن نه از سمت من !
درست است که دلم برایش لک زده اما نمیخواهم فعلا ..
هیچ چیز را الان نمیخواهم .
امروز تمامش برای ِِمن بود . به خودم سامان دادم . فقط آهنگ گوش دادم، چای درست کردم و در حیاط کتاب خواندم و سریال دیدم . در حال درست کردن شام هستم و کمی تمیز کاری . این دومین تیکه از لباس هایم است که گم شده و هیچ ردی از آن نیست . چگونه میشود؟ خسته ام . درمانده شده ام . هیچ حرفی برای گفتن ندارم و دلم برای ِِهمه چیز تنگ است .
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی