کیک درست کردن همانا و تا آخر شب اسیر قشنگ کردنش بودن همانا
یکی زدم تو سرم که این چیزا از سرم بپره و بشینم درس بخونم :/
پی نوشت تر:10:30
ازدر وارد شد و نشست روی تختم . یکم نگام کرد و بعد دست کرد توی جیبِ ش وشیرینی بهم داد
فکر کنم شنید صدای دلم رو که میلش یه چیز شیرین کرده :)
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی