خرید بک لینک
دیشب از تب سوختم!

توی حیاط روی تابِ سرد نشسته بودم و بی اینکه سردم باشه به آسمون نگاه میکردم. به خدا، به ستاره ها به این گرمایِ زیادی که توی وجودم بود فکر کردم. این از چیه؟این همه تب سراغ من چرا اومده آخه؟تب کردم برای چی؟منی که وقتی تب میکنم، هیچکس و هیچکس جز خودم نمیفهمه وحتی گاهی اوقات هم خودم نمیفهمم! چون بدنم گرم نمیشه! فقط استخونام میسوزن و این سوزش تا اعماق وجودم میره.

دیشب شبِ خوبی نبود قطعا!

نمیدونم چندبااار از یک تا هزار شمردم و خوابم نبرد! نمیدونم چرا با اینکه درس هامو نخوندم ولی باز میلی به خوندن نداشتم! وامروز ، من کسی هستم که امتحانش را گند زده است! قطعا به دعایِ شما خوبان نیاز دارم تا اینکه نمرم خیلی بد نشه:* کلی دعام کنید...


حالِ درون: هیچ او نویسِِ به هم ریخته
+ Writen by چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶Time 11:16 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 1:09

صفحه بندی