خرید بک لینک
انگار امروز میخواستم قدم هایم را برای قدم زدن تنظیم کنم ولی وقتی بیست دقیقه راه رفتم،دل نگران شدم که به کسی خبر ندادم! دستم را برای ماشینی که رد میشد ، دراز کردم و سوار شدم و به طرف خانه رفتم ولی باز دلم نیامد این قدم ها را متوقف کنم و با یک تصمیم ناگهانی، باز به راننده گفتم برود سمت شهر

خیلی دور نشدم ولی خب، داشت هوا تاریکی خود را به نمایش میگذاشت!باید برمیگشتم و دونفرشان پشت سرهم تماس گرفتند. وقتی به خانومِ جانان گفتم می آیم خانه تان، زود گوشی را قطع کرد.. انگار دلش خیلی هوایم را کرده بود و من بیشتر دلم هوایِ دستان ِ پرمهر و چروکیده ای که گذر زمان بر او نقش بسته بود..

و تا قدم هایم را به سمت خانه شان تنظیم کردم،پدر تماس گرفت و گفت کجایی!؟ همین را کم داشتم توی آن آرامش! این بی خبر رفتن ووقتی گفتم دارم میروم خانه ی خانوم جانان، گفت نوبت دندانپزشکی ات یادت رفت؟

و من با اصرار آمدنش به دنبالم،موافقت نکردم و راه را برگشتم و چون هوا داشت تاریک میشدو گیر هایی که میدهند،بیخیال آرام رفتن شدم و دویدم کلِ مسیر را...

+همیشه چیزی هست برای نرسیدن...


حالِ درون: هیچ او 1 با حالِ خوبِ بد
+ Writen by دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۶Time 23:55 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 4:10

صفحه بندی