خیلی دور نشدم ولی خب، داشت هوا تاریکی خود را به نمایش میگذاشت!باید برمیگشتم و دونفرشان پشت سرهم تماس گرفتند. وقتی به خانومِ جانان گفتم می آیم خانه تان، زود گوشی را قطع کرد.. انگار دلش خیلی هوایم را کرده بود و من بیشتر دلم هوایِ دستان ِ پرمهر و چروکیده ای که گذر زمان بر او نقش بسته بود..
و تا قدم هایم را به سمت خانه شان تنظیم کردم،پدر تماس گرفت و گفت کجایی!؟ همین را کم داشتم توی آن آرامش! این بی خبر رفتن ووقتی گفتم دارم میروم خانه ی خانوم جانان، گفت نوبت دندانپزشکی ات یادت رفت؟
و من با اصرار آمدنش به دنبالم،موافقت نکردم و راه را برگشتم و چون هوا داشت تاریک میشدو گیر هایی که میدهند،بیخیال آرام رفتن شدم و دویدم کلِ مسیر را...
+همیشه چیزی هست برای نرسیدن...
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی