خرید بک لینک
بعداز چندماه،زنگ زد. من دوست ندارم هیچکدوم از آدمای اطرافم یا نه، همنوعم توی شرایط خوبی نباشن.بهم گفت عوض شدم؛حرفای تو باعث شد عوض شم و من لبخندی زدم و گفتم خودت خواستی ک شد!

میبینین؟! ما آدما قابلیت بهتر شدن رو داریم! داریم و داریم..

من از کمک به بقیه لذت میبرم...

اونروز استاد داشت توضیح میداد و من چون وقتی یک نفر صحبت میکنه،به رسم احترام به حرفاش دقیق گوش میدم و بهش نگاه میکنم تااعتماد بنفسش بیشتر بشه و استاد هم زل زده بود به من بااون فاصله!ووقتی جزوه میگفت،منی که گیج خواب بودم،سرم رو میذاشتم روی صندلی و میخوابیدم و بااشاره های دوستم،سرم رو بلند میکردم.وباز روز از نو! زل میزد به من استاد و بحث اون روز یکم معذبم میکرد که فقط به من نگاه کنه! ایذر و راه های انتقالش و درمانش و این چیزا.هی منتظر بودم تایم کلاس بگذره وتموم شه کلاس فقط! معذب بودم خیلی!

پی نوشت تر:امروز باید ناهار درست میکردم که خب حوصله اش را نداشتم و شیک از بیرون سفارش دادم و بابا رو صدا کردم برای ناهار.

پی نوشت تر17:00 : نشسته باشی وبیخبر از همه چی! یکهو وارد بشه با سرو صورت زخمی و خونی! دلت کَنده میشه و بغلش میکنی ومیگی دورت بگردم چی شده؟واون لبخند میزنه و هیچی نمیگه!یاد چندسال پیش افتادم.. همین روزا بود همین موقع ها...


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶Time 13:44 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 23:39

صفحه بندی