چون دیشب خوابیدم ؛نشد مقاومت کنم :/
+باز قدم های ِ سنگین ِ من که بر روی زمینِ یخ زده ی شهر،پا میگذاشت به سمت بستنی فروشی رفت..عجیب دلش خواست ولی سرفه هایی که از سرماخوردگی توی گلویش جا خشک کرده و آن طور قفسه ی سینه اش را به هم میفشرد،باعث شد راهی را که گز کرده بود،برگردد.دست هایش را در جیبِ پالتویش چپاند . دوستش روز های قبل به او گفته بود با چادر،دست هایت را در جیب نکن! زشت میشود؛ولی منِ امروز،دلش نمیخواست خوب بنظر بیاید؛دلش نمیخواست خانم وارانه رفتار کند؛ یا که دلش نمیخواست عاقل باشد! امروز را هوس دیوانگی کرده بود ..
منِ امروز حتی کوله پشتی اش را دوکوله انداخته بود، میخواست دیوانگی اش را امروز داشته باشد.منِ امروز ذهنش خالی بود.میان مردم قدم میزد و دلش آرام میگرفت. اینکه آن دخترک که دارد میدود و پدرش پشت سرش است،خشوحال است، لبخند روی لب آن زوج جوان،اینها این ها یعنی هنوز عشق هست، مهربانی هست و دلخوشی هست...
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی