مرخص شده است . اما نفس هایش هنوز یاری نمیکند. هنوز نفس نفس میزند تا کلمه و جمله بسازد . برای همین هاست دلم نمی آید صحبت کنم . صدای بغض آلود دارد .بابا اصرار میکند و گوشی را میگیرم و صحبت میکنم . دلم میگیرد.
همینکه مرخص شده الهی شکر و خدا رو صد هزار مرتبه شکر .
خدا تمام مریض ها رو شفا بده انشا الله:))
آن حالت بغضو نگرانی موقع بد بودن حالش ، دعای معراج هایی که خواندیم و ... گذشت :)
موهایم در هم پیچیده شده و فر فر است. نگاهش میکنم و کیف میکنم از این همه زیبایی ( خودشیفتگی نیست، واقعیته:دی )
حوصله هیچ چیز ندارم .جزوه جلویم باز است و بازی میکم با فکر های توی سرم تا از زمان رها شوم.
سردم است . خیلی سرد است . هیچ چیز گرمم نمیکند . نه لباس گرم نه پتو نه بخاری هیچ چیز .
امروز که از کلاس هی خارج میشدم، استاد گفت برای جزوه بچه های که کامل نوشتن به بقیه هم بدن . آقای الف جزوه اش را فرستاد و با نادیده گرفتن دست خطش و به هم ریخته بودنش ،جزوه ی کاملی است. جزوه ام فقط تا میانترم کامل است و باقیش اصلا خط خودم هم خوانا نیست که پاک نویس کنم :دی.
از هر درس سخن شده نوشته هام. شلوغ بودن و حرف نزدن را فریاد میکند . بنویس از هرکجا بنویس . نگذار کلمه ای جا بماند.
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی