بنام خدا
هم اکنون سر کلاس هستم.حواسم به هیچکدام کلمه ها و نوشته های روی صفحه نیست. فقط 45 دقیقه دیگر تا اتمام کلاس مانده. گرسنه ام نه میل دارم نه میتوانم غذا بخورم. کلاس به قوت خود پابرجاست و استاد در حال صدا کردن تک تک مان میباشد. گوشی در شارژ است و نتش خاموش. حواسم به دوستانی که گفته اند حواست باشد، نیست!
نمیدانم حتی قرار است چه بگویم و اصلا برای چی اینجا مینویسم. میخواهم وقت بگذرد.
توی اتاقم نشسته ام و در رابسته ام و ماسک را فقط برای تازه کردن نفس پایین می آورم. از دیروز که گلو درد و سرفه و تهوع و آبریزش گرفته ام کمی از خانواده دور تر مینشیتم و ماسک میزنم. حتی اگر سرماخوردگی هم باشد یکی مان بیشتر مریض نباشیم بهتر است.آنقدر در کلاس به جای ی نوشتن دکمه شیفت و ایکس را گرفته ام که اینجا هم حواسم نیست.
عمویم خوب نیست. دلم نمی آید تماس بگیرم تا صدای لرزان زن عمو را بشنوم. به پیام دادن کفایت میکنم و هرروز پیام میدهم. میگوید حتی ما هم خبر نداریم از دیشب که گوشیش را گرفته اند.
دندانم مدتی است دردش رهایم نمیکند و بعد از غذا دردی هست به یادگار :دی
الان که دارم مینویسم انگار دارم صحبت میکنم. گلویم دردش بیشتر شده .
این کسی که داره جواب میده چه لهجه شیرازی ای داره. یکی دخترا نوشته چه لهجه ی قشنگی!
من که در همان بدو ورود به داشنگاه و کلاس های آنلاین سوتی ام را دادم تمام شد:دی
این هفته امتحان ها شروع میشود .
دلم برای نوشتن تنگ شده بود. هرچند از هرجا مینویسم و از هم گیسخته شده اما همین هم برای منی که خیلی وقت است ننوشته ام غنیمت است:)
ناخن هایم بلند شده :)
استاد خودش را کشت تا آقای میم صحبت کند و او هم صدایش نمی آید.
از هر دری سخن بود این پست و خب اگر خواندید، متشکرم و اگر هم نخواندید متشکرم :)
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی