_ازم پرسید چرا اون روز توی خیابون اینقدر بلند خندیدی که صداش به گوش همه رسید؟
خندیدم و گفتم داشتم تصادف میکردم!
باز گفت باید اینطور میخندیدی؟
گفتم نبودی توی اون موقعیت ببینی ماشین از جلو وپشتت بیاد و از کنار تازه رد شده باشه و چادرت از سرت افتاده باشه از ترس زیر پای دوستت و خنده ی بی موقع یعنی اون خانمِ اخلاق:)
_ _ داشتم تقلب میرسوندم مراقب منو دید! اومد یه چیزی بگه که از ترس اینکه نکنه برگم ازم بگیرن، سرم انداختم پایین و تند تند صلوات میفرستادم
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی